Thursday, June 07, 2007

واي از ايـن مـيــکــدة خــانـگـي
بــرد مــرا تــا دل ديـــــوانــگــي

بـرد مـرا تـا بـه بـهـشـتـي دگـــر
کـرد رهـايـــم بـه جـهـنــم ز ســر

جـرعـه اي ام داد غـروب خــزان
گـشـت بـهـاري دل بـاغــم از آن
جـرعـه اي از بـادة لـب هـاي او
گشـت جــواب هـمـة جـسـتــجــو

جـرعـة ســوزنـدة خـمــخانـه اش
کـرد مــرا يـکــسـره ديــوانـه اش

برقي از آن چشم به جانم چو زد
مـســت بـود هـر نـفــســم تا ابــد

مسـتـي از آنـسان که بيـداري ام
نيسـت دگـر جـرأت هـشـيـاري ام

گمــشــده دشـت جـنــونــش شدم
عاشق دل غـرقـه به خونش شدم

بـاز از او زنـدگـي ام جان گـرفـت
جان مرا عـشـق چه آسان گـرفـت

داد نـشـانـم کـه ز عــشـق آدمــي
زخــم روان را بـنـهـــد مـرهـمــي

داد نـشـانـم کـه بـهـشـت وصــال
نيسـت فقـط زادة خـواب و خيـال

عـالـمي ام بـود ز عـشـقــش دگـر
از هــمـــة عـــالــــم و آدم بــه در

در دل خود سـوخـتـن و سـاخـتـن
گـشـت هـمـه زنــدگـي و کـار مـن

عـالـمــي از حـال دلــم بــي خـبـر
دل هـمـه آتـشـکـده اي پـر شــرر

* * * * * *
واي کـه نــاگــه ز پــس سـالـيـان
آمـــدم آن ســاقـــي بــزم جــنــان

گفت مـرا « عـاشـق دلـخستـه ام
باش که من هم بـتو دل بسته ام

آمـــــده ام تـا دهـمـــت بـــاده اي
تا کـه بـدانـي به کـه دل داده اي

آمــده ام تـا کـه در آغــوش هــم
دل بـــزدايــيـــم ز زنــگـار غــــم

جفت هم و همدل و هم باده ايم
دل به دل هم چو چنيـن داده ايم
»
گفتـمـش اي سـاقـي افسـونگـرم
آمــده اي حــال بـه چـشــم تــرم

گـو به من آخـر همه اين سـالـها
چـشـم به من بستـنـت آخـر چـرا

گفت نبـوده ست يقـيـن تا کنـون
در دلم از عشق تو و اين جـنـون

داشته ام چشـم به تو بيش و کم
ديـده ولي بـر ره پـر پـيـچ و خـم

سوي تو بگشودم اگر بال خويش
شک به دلم ليک ز احوال خويش

حـال که از عـشـق تـو آگـه شـدم
بـر ســر پـيـمــودن ايـن ره شـدم

حال که دانـم که بـه تـو مـايـلـم
آمـــــده ام تـا بـســپـــارم دلــــم

حـال کـه ديـدم ز تـو ديــوانـگـي
بـهـر تــوام مـيــکـــدة خــانــگـي
*
از 22 آبان 85 - 14 خرداد 86

Monday, May 28, 2007

خــوشــــا بــــر آرزومـــنـــدي کـه دارد آرزوي تـو
خـوشـا گـم کـرده راهي کو بـود در جسـتـجـوي تو

خوشا بر حـال آن پيـکـي که بـهـرت مـژده ها دارد
خوشا بر نامه چون آرد پيامي خـوش به سوي تو

خوشا بر حال آن شاعـر که بهـرت قصه مي گويـد
چه خوشـتر بـشنـود او گـر ز شعـر قصـه گـوي تو

چه شـوقـي آفـتـابـي را که بـر روي تـو مـي تـابــد
چه ذوقـي هست باران را که مي بارد به مـوي تو

چه لـذت مي بـرد بـاغـي که از آن بگـذري روزي
شـود رضـوان چـو مي گـيـرد گل آن بـاغ بـوي تو

خوشا کـز شـب دو چشم تو دَرَد اين پـردة ظـلمـت
خوشا مرگ سکـوت ما به عشق هاي و هـوي تو

خوشا بر آن لبـي که تو به حرفش گوش ميـداري
چه خوشـتر گر لـبـي بـوسـد بنـاگوش و گلـوي تو

تو را خَلـقي پـرستـنـد اي رقـيـب خـوشگل خـالـق
خــداي مـطـلـقـي وز آن بـود شـيـطان عـــدوي تو

به قـلـب مـهــربــان تـو فــرشـتــه رشـک مـي آرد
خـوشـا بر او اگر گيرد فـرشـتـه خُلـق و خـوي تو

اگر چه ما همه خاکـيـم و يکـسان خاک ميـگرديـم
خوشـا بر حال آن خـاکـي که گـردد خـاک کـوي تو
*
صبح 3 خرداد 86

Tuesday, May 22, 2007

چقدر صبح ها جايت خاليست ... اينجا کنار من ..
که وقتي چشمم را باز ميکنم در شور وصف ناپذير و صفاي بي حد صبح اينجا ،
اولين تصويري که از تمام دنيا چشمم را پر ميکند صورت خوشگل و پوست ناز و مخملي ات باشد..
* * * * * * * * * * * * * * * *
از پشت حصير پنجره آشپزخانه اولين دسته هاي نور خبر از دميدن سپيده ميدهند ..
چه نور شيرين و ملايمي ..
بصورت ورقه هاي سفيد و به تدريج طلائي به پيشخوان آشپزخانه ميتابند
و در لابلاي حبابهاي جا شمعي ها بازي زيبايي از طيفهاي همه رنگهاي زيبا را به نمايش ميگذارند...
نسيم خنک و دلپذيري از پنجره هاي بزرگ سالن سعي ميکند با پس زدن پرده هاي سبز
خود را به درون برساند و حريصانه پوست را نوازشي بي همتا بدهد ..
خنکاي نسيم بي آنکه پوست را بيازارد قلقلکي مليح ميدهدش تا گوشه شمد را روي شانه بکشي و...
چه حس زيباييست قايم باشک بازي کردن تن با اين نسيم روحپرور پگاهي ..
سکوت کميابي که اگر شهر اجازتش دهد هم فقط در همين وقت صبح يافت ميشود
آرامشي بينظير به همراه دارد ..
و تنها چيزي که با شکستن اين سکوت آرامشت را بهم نميريزد
صداي بي وقفه گنجشکان است که همچون همخواناني تمرين نکرده با نت هاي مختلف
اما شگفتانه همگن ميخوانند ..
و گهگاهي کلاغي بدون رعايت نوبت و ضرباهنگ موسيقي دل انگيز گنجشگها
تکخوان خود خوانده گروه ميشود ..
او هم زيبا ميخواند
و عجبا که در مجموع يکدست بودن و آرامش اين موسيقي هيچ به هم نميريزد ..
* * * * * * * * * * *
براي من شب پرست اينطور دل به صفاي صبح سپردن کمي عجيب است ..
اما تجربه اش کرده ام و قرار از کف داده ام ..
و در اين صفاي شورانگيز صبح هاي اينجا ..
چقدر دلم ميگيرد که سرت بر بازوي من نيست ..
و صداي نفسهاي بهشتي ات در خواب را نميشنوم ..
و نميتوانم آرام آرام مو و پوست نرم صورتت را نوازش کنم ....
تا
ذره ذره چشمت را نيمه باز کني وبا صدايي رويايي صبح بخيري زير لب زمزمه کني
و لبم را آرام بر لبت بگذارم و بگويم صبح بهشتيمان بخير عشق من ..
و تو با حرکتي سريع خودت را کاملا در بغل من جاي دهي تا گرم شوي ..
تا حس کني جايي از خواب بيدار شده اي ..
جايي روزت را آغاز ميکني که دوست دارد امن ترين جاي دنيا باشد برايت ..
و بداني که تمام روز اين حس امن با تو خواهد بود ...
و چه ذوقي دارد لبخند شيريني را روي لبت ديدن
وقتي مرا ميبيني که با سيني کوچکي برگشتم به تختخواب ..
با شاخه اي رز صورتي ، يک فنجان دو نفره چاي و ديسي با چهار پن کيک و دو تخم مرغ نيمرو ..
چقدر صبح ها جايت خاليست ... اينجا کنار من ..

Monday, May 21, 2007

در سفر دو سه خطي شعر نوشته بودم که تکميل و تقديمش کنم ...
بتدريج متوجه شدم که عمر سفر شديدا با دلتنگي ام برايت رابطه مستقيم
و با طاقتم رابطه معکوس دارد ..
و آرام آرام حس کردم که واژه ها و عبارات چقدر کوچک و حقيرند براي وصف حال من..
براي به تصوير کشيدن اندازه دلتنگي هايم ...
و براي به فرياد آوردن ضجه هاي دروني ام از بي توئي ...
و اين سخت آزارم ميداد تا اينکه ..
تا اينکه فهميدم بهترين راه هميشه مستقيم ترين راه است ..
و قوي ترين کلمات پايه اي ترين کلمات هستند ..
پس : عشق من .. دوستت دارم بي نهايت ..
و دلم برايت آنقدر تنگ است که هيچ واژه اي هم در آن نميگنجد ..
عزيز ترينم .. ميپرستمت .. بيشتر از جان و زندگي ..
و بيشتر از هميشه ..
همين !

Tuesday, May 15, 2007


اي صـفــاي ديــده و دل ، چـشــم روشــن از تو دارم
گـرمــي دل ، ســـوز سـيـنــه ، داغــي تـن از تو دارم

اي شــراب نـاب عـشـقــت سـکـر جـام و شـور جـانـم
اين هـمـه شـوريـده بـودن ، مـسـت بـودن از تو دارم

اي لطافـت در وجودت پاک و بي غـش همـچـو باران
سيـل اشـک شـوقِِ غــم را «خانه بر کن» از تو دارم

بـر لـبــان نــرم تـو حــــرف ظـــريــف عــشــق جــاري
در دل عـشـق سـخــت مـحـکـم تـر از آهــن از تو دارم

خــاطــرم آســـــوده از عــشــق چـنـيــن پـــويـنــده مــا
عشق بي حد،ذهن بي شک ، قلب بي ظـن از تو دارم

اي تو هم ليـلي و شيرين ، هم منـيژه ، بنگر اينـسان
شور مجنون ، فکـر فرهـاد ، عشـق بيـژن از تو دارم

بي تو من خود را ز خود بيگانه ، بي من ، ميشناسم
با تو من من گشته ام ، اين بـودن «مـن» از تو دارم

مـردي ام آرام و عـمـري طـاقـت و صـبـرم نشـان بـود
در فــراقــت ايـن هـمـه فــريــاد و شـيـــون از تو دارم

عـاشـقــم ، بـدنـامـي و رسـوائـي از عـشـق افـتـخــارم
قـلـب رسـوا گـشـتـه در هر کـوي و بــرزن از تو دارم
*
صبح 20 اردبهشت 86

Sunday, May 13, 2007

آمدي . .
دوستي . .
لذت . .
عشق . .
اوج . .
عذاب وجدان . .
رفتي . . . . . .
. . . . . .
آمدي . .
دوستي عميق تر
لذتي بيشتر . .
اوجي برتر . .
باغ !!!
صحبت . .
تصميم . ..
رفتي . . . . . . .
. . . . . .. ..
آمدي . .
دوستي ناب
لذتي وصف ناپذير . .
عشقي بينظير . .
اوجي دست نيافتني . .
ترسيدي . .
رفتي . . . . . . . .
. . . . . . . . .
آمدي . .
دوستي با جان و دل . .
لذت کامل . .
عشق : زيباترين . .
اوج : بالاترين . . .
ترکيه . .
صحبت . .
تصميم . .
رفتي . . . . . .
. . . . . . . ..
آمدي . .
بهشت . .
بهشت . .
بهشت . .
بهشت . .
باغ !!!
. . . . .
؟؟؟؟؟؟؟؟
. . . . . . .
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
. . . . . . .
اين چرخه بي پايان است ...
آيا ميتواني تکميلش کني ؟؟؟؟؟

Tuesday, May 08, 2007

چه پروازي . . .
شش صبح است ...
دوازده ساعت است که رفته اي ..
و مرا با پروازي تيزپر جاي گذاشته اي ...
پروازي بالاتر از خواب ... و شيرين تر از رويا
عميق تر از مستي ... و زيباتر از هستي ...
پروازي به اوجي تازه . .
تا ژرف زلال ترين اقيانوس خيال ...
چه پروازي ..
کاش همبال من بودي ؛
اي همزاد من .
کاش هم پرواز من بودي
اي همراز من ...
.....................

Friday, May 04, 2007

3287

Wednesday, May 02, 2007

وقتي که شازده خانوم از خونه تون مياين بيرون
تا چـراغـوني بشـه از روي ماهـتون کـوچـه تون

وقتي که ميـخـوايـن بـريـن با صـد هزار ناز و ادا
واسـه عـاشـق کـشـي تو کـوچـه ها ، تو رو خـدا

درو آهـسـتـه کـنـيـن بـاز و بـبـنـديـن ، ميدونيـن
گـربـة عـاشـقـيــه کـه پـشــت در کــرده کـمــيــن

گـربـه هه يــه عــمــريــه دم خــونــه پـشــت دره
واســه شـنــيـــدن صــــداي پــات مــنــتـــظــــره

وقتي که رد مـيـشـيـن و يه نيـم نـگاش نميکـنـيـن
دلـتـون نـگـيـره ، اصــلا دلــشــو نـمـيـشـکــنـيـن

ميــدونـه آخـه شمـا کـي هسـتـيـن و خــودش کـيـه
ميـدونه سهمـش از اين شازده خاـنومـش چي چيـه

ميـدونـه اگـه يـه روزم ديـديـنــش خـم نـمـيـشـيــن
چه به اينـکه دستي هم رو سر و گوشـش بکشيـن

ميــدونـه اگـه يـه وقــتـي بــزنـه شـانــس بــيـــاره
ديگـه خـيـلــي کـه بـخــواد بارون رحـمـت بــبــاره

راهــي تـا اومــدن تـو خــونــه تــون پـيــدا کــنــه
بـتـونـه از لاي در يـه جـور خــودش رو جــا کـنـه

نوک پاتـون ميـخـوره به پشتـش و ميگيـن : بـرو
درو وا مي کـنـيـن و گـربـه رو هــل مـيـديـن جـلـو

مـيـگـيـن آخـه گـربــه که ايـنـقــده پــر رو نمـيشـه
زورکــي يـا دزدکــي بـخــواد بـيــاد تــو ، نـمـيـشـه

سـعــي نکـن با پـيـشــي بـازيـهـات دلــم رو بـبـري
اينـجــوري واسـه خـودت غـيـر کـتـک نـمي خـري

خــونــه دلــــم آخـــه ، واســه تـــو جـــايــي نـداره
آدم عــاقــل مـگــه گــربــه تـو خــونــه ش مـيــاره

اما خـب ، خوب ميـدونيـن گـربـه هه جـايـي نمـيـره
خـونـه اي به غـيـر پشـت خــونـه تـون نـمي گـيـره

ميـدونـيـن نــه ســالـه اينـجـا به هواتون ميـشينـه ؟
گــر چـه جــز نـگاه چـپ چـپ ازتـون نـمـي بـيـنــه

بـه امـيــد چـي نـشـسـتــه خــودش هـم نـمـي دونـه
امـا تـا نـفــس داره مـيـخــواد هـميــنـجــا بـمــونــه

* * * * * *
وقـتـي که شازده خانـوم از خـونه تون مياين بيرون
يـه نـگاه بــش بـکـنـيــن ، کــم نـمـيــاد که ازتــون
صبح 6 ارديبهشت 86
گچسر - کرج

Sunday, April 29, 2007

من که در قالب جان نقـش تو را ريخته ام
عـکـس تـو بر در و ديوار دل آويـخـتـه ام
نفس خود را همه با عشق تو آميـختـه ام
نقـش تو ، عکـس تو ، عـشـق تو شدم دارو ندار
حال نـفـس و دل و جـان بي تـو چـه آيـنـد به کـار
*
من که با ديــدن تـو جــان دگــر يـافـتـه ام
به حـريــر دل خـود تـرمـه و زر بـافـتـه ام
طـرح ديـبــا به دل اطـلــس دل تـافــتــه ام
تـار و پــود دلــم از هـم چــو گـســسـتـي ، رفـتـي
تـرمـه و اطـلـس و ديـبــا هـمـه خـسـتـي ، رفـتـي
*
من که با چـشــم تو بازي نـگاه باخـتـه ام
با تـو دنيـاي دگــر در دل خـود ساخـتـه ام
با حضـور تو به تـنـهـايـي خود تاخـتـه ام
بـاز دنــيــــاي مــن و اشـــک مــن و تــنــهــايــي
بــيــــم و امــيــــد کــه آيــا تـــو دگـــر مـــي آيـــي
*
شب 27 فروردين 86

Tuesday, April 24, 2007

قـسـم به عـشـق و به جـان تمـام عشقـبازان
مـرا قـبـلــه بـه جـز قـلــب تـو کـجـا اي جـان

به ســجــــده چـشــم تــو مـن نـمـاز مــي آرم
مــبـنـــد ديـــده که تا گــــم نـگـــرددم ايـمــان

چـو بـوســه بر کــف پـايــت عـبـادتــم بـاشــد
حـرام بـاشـدم اگــر بـي وضــو کـنـم اينـسـان

من عـهــد عـشـق تـو با خــون نـگاه ميـدارم
حريم عشـق تو چون نيسـت جاي بد عـهـدان

مرا که هيـچ قسـمي غير چشـم مستـت نيست
دروغ چگونـه بـگفتـن که شاهـد است هر آن

درون چــشــم تــو اوج بـهــشـــت مـي بـيـنــم
خوشا که چون مژه هايـت شـوم گـهـي دربان

من و ز حسـرت آشفـتـن مـوي تو ، در آتـش
تو و خود آشفتـن گيسـو بـه رقـص در بـاران

من اسم تو را خوانده ام به شعر و به خـواب
تـو نـام مــرا ديـــده امـا بـه فــال در فـنـجــان

مــن آدمــم که اسـيـــر چـنـگ تــو حـــوايـــم
چـه مـيـل رهـايــي مــرا از تـو فـتـنـه دوران

اگـر بهـشــت بـفــروشـم خــوشـا ز تو گـنــدم
که تو فرشـتـه مـنـي و من از تـوام شـيــطان

به غربـت چشـم تو من گـم شدم ، نگاهي کن
که درمـانـده ام در اين وادي غــريـب حيـران

نمـاز شـام غــريـبـان شکـسـتـه بايـد خـوانــد
هزار رکعــت است هر سـجـود شکسـته دلان
شب 2 ارديبهشت 86
دربند

Friday, April 20, 2007

مي بيني عزيزترينم .....
که در فاصله دو پنجشنبه چه فراز و نشيبهاي روحي و احساسي شديد
و عجيب و غريبي را گذرانديم و باز برگشتيم به زيباترين ، شيرين ترين ،
امن ترين ، و خوش ترين جاي دنيا ،
به آغوش هم.
مي بيني که 170 روز چقدر تلخي و سختي و درد و رنج کشيديم
از دوري و دلتنگي و ...
باز برگشتيم به ...
مي بيني که ...
چند بار بايد بيازماييم بديهيات را .. تا باورش کنيم؟
آيا اين ديگر به ليست بديهيات آفرينش اضافه نشده که من و تو بي هم نميتوانيم ..
يعني اصلا جهان بي من و تو ي " ما" شده نميتواند ..؟؟؟؟
هنوز نمي بيني که فاصله بين من و تو را اشک فرشته ها پر ميکند؟
هنوز باور نداري که خدا نميتواند دوري من و تو را تحمل کند؟

Saturday, April 14, 2007

گلهاي سرخ ... گليم سبز ... و شور و شوقي وصف ناپذير ..
اينها هداياي بهشتي اي هستند که تو پنجشنبه با سورپرايز شيرين و حضور رويائيت
به من پژمرده و اين خانه افسرده بخشيدي..
هيچکدام تا پريروز در اين خانه وجود نداشتند..
خانه اي که گلدانهاي خالي اش خاک گرفته و زنگار غم بر دل بسته بودند..
و من .. من که شور زندگي ام چون درختي بود که 170 ضربه بيرحمانه از تبر جدايي خورده بود ..
و 170 زخم بر آوندهايي که جان به شاخ و برگهايش ميرساندند رسيده بود ...
برگهايش زرد و شاخه هايش خشک شده بودند
و تنه اش زير ضربات تبر دوري به مويي بند بود تا سقوط کامل ..
و عجبا که چون هميشه ، در لحظه اي دور از انتظار ، سخاوت وجودت را بر ما روا داشتي ..
و با دستهاي معجزه گر و شفا بخشت ، زنگار ها را از دل من و خانه و گلدانها زدودي ..
به درخت خشکيده و زخمي دلم ، شور زندگي و جاني تازه دادي..
و آن را سروي ساختي سبز و سرفراز ، بالنده و شکوفنده .. و عاشقتر از پيش .. عاشقتر از هميشه.
عمر گل سرخ شش روز است و مقاومت گليم شصت سال...
اما عشقي که در دلم نهاده اي و شوقي که به جانم برگرداتدي ابديت را هم پشت سر خواهند گذاشت ..
چگونه ميتوان سپاس نهاد تو را براي اين همه ..
گل را شايد و گليم را ممکن است ..
اما ذوق بي پاياني که يک طول عمر را غرق شادي ميکند چه شکري و چه جبراني؟
بوسه اي به داغي خورشيد و بزرگي کهکشان و عمر خود خدا
بر کف پايت شازده خانوم
پايي که با قدم گذاشتن بر دل من و در سراي من يک کهکشان شادي
و گرمي يک عمر شيرين را به ارمغان آورد ..
بوسه اي به رنگ ارغوان .. بر پايت اي مهربانترين.
و شکري جاودانه خدايي را که تو را آفريد ..
و به صورتت دنيايي زيبايي ،
و به وجودت اوج والايي ،
و به دلت عطوفت همه دنيا را ارزاني داشت ..
اما باز هم تو را مي پرستم
که بهترين صورت تجلي خدا هستي.
وصل تو چون چشيـده ام ، شهـد کجا و لـذتـي
هجـر تو را چو ديـده ام ، مـرگ چه و مشقـتي

يک نگه از دو چشم تو صد به دل آورد شعف
حـالِ دلــم چه ها شـود گـر نگـريـش ساعـتـي

واژه اي از لبـان تو نـغـمـه به گـوش من بود
وه چه کـنـد به جـان من ، از لـب تو عبـارتـي

سـرو کجـا نهـان شـود ز غـصـة قـصـور خـود
به سـرو خـجـلـت آورد چنـان تو سـرو قامـتي

ديدن تـو به يک نظـر ، حالِ خـراب خـوش کند
سـاعـتي ار که بينـمـت خوش بّـوُدُم سعــادتـي

قلب تو با من و دريـغ ، مصلحتـت جـدا ز من
کـاش پــذيــردت خِــــرد از دل تــو شـفـاعـتـي

گـوش تـو و نـالـة من ، وه ز روايــت غـريـب
چشم من و منظـر تو ، وه که عجـب حکايـتـي

دسـت به دامـن خــدا از غــم دوري اَت شـدم
ما و دعـاي وصــلِ تـو ، تا کـه کـنـد اجـابـتـي

نيـک نگـر که جـان مـن هسـت تمـام نـزد تو
دور مـکـن که دادمــت هــديـه اي و امـانـتـي

نه، به خطا سرودم اين، نيست امانتي تو را
هسـت تمـام آنِ تـو جـان مـن و جـمــاعـتـي
روز 15 فروردين 86

Wednesday, April 11, 2007

ميخواستـم عاشـقي بشم که مجـنون
اسـمــشــو زيـــر اســم مـن بــيــاره
يه عـاشـقـي که وقــتي لـيـلي ديـدش
آســوده چـشـمـاشــو رو هــم بــذاره

يه عاشـقي که وقـتي قـصـه هـاشــو
مـيـگــه تـوي شـعـراي پـر گـــدازش
عـالـمــو جـــادو بـکـنــه بـا وصـــف
حکايـت هـاي پــر ز سـوز و سـازش

ميـخواستم عاشقي بشم که عشقـش
بــالاتـــر از مــاه و ســتـــاره بـاشــه
حـاکــم مــطــلــق واســه آســمــونــا
با هـرچـي کهکـشـون که داره باشـه

کـتـاب تـاريــخ بـنـويـسـه : عـاشــق
يعــنـي هـمــون . اســم مـنــو بـيـاره
همونکه شازده خانومش تو چشماش
قـشـنــگـــي هــمــه بـهـشــتـــو داره

به يمـن چشمات و به لطـف عشقــت
مــن بــه تـــمــــوم آرزوم رســيـــدم
مـنـو رسـونـدي تـو به اوج بـهـشــت
شـدم هـمـوني که تو خواب مي ديـدم

مي دونـي عـاشـقي چـيـه واسـة مـن
اين که فـقـط خـوشـحــالـيـتـو بـبـيـنـم
نه اين که تا خـودم بشـه دلـم خــوش
گـلـهـاي شــادي از رخـــت بـچـيــنــم

اگـر کـه خـوشـبـخــتـي تو تــو ايـنـه
که مـن نـبـاشـــم ســر راه عـشـقــت
به جــون عـاشـقــا قـســم که رفـتــم
تا کـه نـشـــوره دل گـنــاه عـشـقـــت

اگـه رقـيــب مــواظـــب تــو بـاشـــه
دعــا به جــونـش مي کـنــم بـمـونـه
اگـه قشـنـگـه زير گوشــت حـرفـاش
الـهـي کـه يـه عـمـر بـرات بـخــونـه

همين که تنـها نيسـتي و يکي هست
که شب بذاري سر بـروي شـونه ش
عـصـرا بـمـونـي مـنـتـظـــر تا اومــد
بگـه چـقـد قشـنگـه از تو خـونـه ش

هـمـيـن کـه قــدر تـو بــدونــه از دل
بشـنـاسـتـت اونـجـورايـي که هسـتي
بـدونــه چـه نـگــيــن بــي نـظــيــري
هـسـتـي رو حـلـقـة دلــش نشـسـتـي

همين بـرام از هـمـه عـاشـقـي بــس
هـيچـي ديگـه نمـي خـوام از زمونـه
اگـه ايـنـا بـاشـه واسـه ت با رقـيــب
دعــا به جــونــش مي کـنــم بـمـونـه

خيـال نـکـن که ميـگـذرم من آســون
حـقــمــو از زنــدگـي خـوب گــرفـتــم
امـا تـــو رو حــــق خــودم نـــديــــدم
از ســر راهــت واســه ايـنــه رفـتــم
* * * * * * * * * * * * *
ميـخواستم عاشقي بشم که عشقــش
بـمـونــه جــاودانــه بـي مـرز و حـــد
حــالا مـنــم عــاشــق بـي حــــــد تــو
عـشــق مـنـي ، بـــدون ، بــراي ابــد
* * * * * * * * * * * * *
تـو عـشــق مـن بــمــون بــراي ابـــد
شب 19 فروردين 86

Monday, April 02, 2007

موج عشقـت تو هـوا ، توي هـواي شهرمـا
از لاي شـلــوغــــي هــا ، از لابـــلاي آدمــــا
از توي خيابونا ، از کوچه و پس کـوچه ها
از مـيــون درهـــا و از شـيـشــة دريـچــه ها

مـي پـيـچــه ، مـيـگـذره ، رد ميـشـه ، مـيـاد
مـسـت و پـر غـــرور و طــوفـــنــده چـو بـاد
مـي خــوره بـه جــــون مــن کـه عــاشــقــــم
آخ دلــم چـنــد تـا چـقــدر تـو رو مـي خـــواد

گاهي مثل يک نسيـم ميـاد نـوازشـگـر و نـاز
گاهي طوفان ميشه و خونه مو ويرون ميکنه
گاهي جون مـيـده به من مثل خـداي مهـربون
گاهي مثل اين روزا هستي مو داغـون ميکنه

پشت هم مـوجـاي عشقـت به وجـودم ميـزنـن
مثل دريايـي به ساحـل ، با شکـوه و بي امان
برق عشقـت ميـزنه ، بارون عشقـت ميگـيره
باغ دل پـر مـيـشـه از گــلاي شـعــر ارغــوان
روز 10 فروردين 86

Monday, March 26, 2007

بهـار آمـــد ، زمســتـــان سـر نيـامــــــــد
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بهـار آمـــد ، ولـــي يک شـاخـه گـل هــم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

Monday, March 19, 2007

هيچ ميدوني شازده خانوم که من چرا دوستت دارم
تو راه عشـق و عاشقي ، من تا کـجـا دوستـت دارم

هــزار تا خـوبـي تـوي اون وجـود نازت مـي بـيـنـم
فـکـر نـکـنـي تصــادفــي من از قـضــا دوستـت دارم

اگـه بـرات فـــدا کــنــم جــونـمـــو لايــق تــو نيـسـت
الهـي که بشـم واسه ت يه جـا فـنــا ، دوستـت دارم

يـه قطـره از وجـود تو مي ارزه به عمـري عـطـش
به قدر عـمـري گفتن « وا عـطـشـا » دوستـت دارم

ميـگي واسه م قسـم بخـور که به خـدا دوستـم داري
نمـي دونـي که من تـو رو جـاي خــدا دوستـت دارم

مي پرسي : چون نمي دونم، بگو چرا دوستـم داري
همين جوري بدون هيـچ چـون و چـرا دوستـت دارم

مي نالي از فاصله ها ، ميگـي دوره خـونـه ي شمـا
قــــد هـمـه ذره ها تـو فــاصـــلـــه هـا دوسـتــت دارم

مي پرسي : چشمامـو ميخواي ، يا غـضـب نگاهـمو
آخـه جـدا کـردني نيست ، تو رو يه جا دوستـت دارم

ميـگــي : نـيـاي دنـبــال من ، بـلا مـلا ســرت مـيــاد
دسـت خـودم نيست، تو رو اي بالا بلا دوستـت دارم

نگي همه ش غـصـه داري ، غـم توي قلبـم ميـذاري
غــصــه مـن دوريِ تِه ، با غـصــه هـا دوستـت دارم

شـمــا صِـدام مي کــردي تا فـاصـلـه از من بگــيـري
نزديک و دورش چي چيه، تو يا شما، دوستـت دارم

سي سـالـه من تو سيـنـمـا پامــو نذاشتـم ، ميـدونـي
بخـواي ميام هر روزو باهـات سينما ، دوستـت دارم

هميشـه چـارشـنـبـه سـوري براي من تـو چشـمـاتـه
قربـون اون چشـمـا و آتيـش بـازيـا ، دوستــت دارم

عـيـدي ازت مي خـوام بـده يه بـوسـه از کنـج لبـات
انگـاري من واسه ت گـدا ، يه لاقبـا ، دوستـت دارم

قـربـون مهـربـونـي هات ، بشـم فــداي اون صـفـات
قسـم به اون قلـب پر از مهـر و صـفـا دوستـت دارم

از روزي که رفتـي ببيـن پـر از غـمـه تو ايـن خونه
امـا تـو ايـن ثـانـيــه هـاي غـمــفـــزا دوسـتــت دارم

گفـتـه بـودم تـو رو مـي خــوام بـراي زنـده بـودنــم
عـمـر مـنـي ، واسـهِ نـفـس قـد هــوا دوستــت دارم

من که تـو رو تو بـغـلــم مي خــوام بـمـونـي تا ابــد
دست خودت:ميخواي برو ميخواي بيا دوستت دارم
عيدت مبارک شازده خانوم خوشگل

Saturday, March 17, 2007

قـطــعــة گـمــشـــدة قـلــبــــم را
يـافـتـــم لـيــک ز دسـتــش دادم
لحظه اي «بودنِ من» کامل شد
باز در نـقــصِ وجـــود افــتــادم

لحـظـه اي قلــب من و او با هم
واحـــدِ کـامـــلِ رويــايــــي شــد
همه وقـت و همه جا در نـظــرم
مـمـلـو از جـلــوة زيـبـايـي شــد

ديده بستم که در آن لحـظـة ناب
چشــم دل شـاهـد او باشد و بس
تا نيـفـتــد به جـز آن نـيـمــة دل
نـظــرم از هـمـه دنـيــا بـر کــس

نـشـئـه يافـتـــنِ آن بــتِ عــشــق
مست و شــوريدة آن جام شراب
چشم بگشــودم و ديـدم افسـوس
رفـت از ديدة من او چون خواب

قــطــعـــة گـمــشـــــدة قـلــبــــم را
لحظـه اي ديـدم و لمســش کـردم
بـيـخــودم کــرد ز خـود يافـتـنـش
حيف بايد که به « خود» برگردم

ســاقـــة جـــان مــرا از بّـن کَــنــد
آنـکه چون پيـچک با من آويخـت
با خــزان آمــد و افـســوس که او
با خـزانـي دگــر از من بگـريـخـت
زمستان سرد و خالي 85

Thursday, March 08, 2007

زن : شاهکار بي چون و چراي خلقت
هر چند براي عملي بودن و اجرايي کردن مسئله لازم است روز خاصي را در تقويم ساليانه بعنوان روز زن انتخاب کنيم ، اما قدر زن را دانستن و پرستش کردن اين يگانه کائنات و اين موجود زيبا با شخصيت پيچيده و بينظير هر لحظه عمر مرد بلکه انسان عام را ميطلبد.
همزاد من ، اين زن ترين زن ، اين زن کامل ، و اين افتخار خداوند در کل خلقت ، شعري را انتخاب کرده براي اين روز از زيبا شيرازي ، که خط به خط و کلمه به کلمه آن توصيف شخصيت خود نازنين همزادم است ، يا جنبه هاي موجود و بالفعل شخصيت بيتايش و يا جنبه هاي هنوز شکفته نشده و بالقوه اش.
خدا را شکر ميکنم که قابليت آن را به من داد که بتوانم بيايم همزاد شاهکارم را ، بشناسمش ، و تا بينهايت بپرستمش.
گوهر يکتاي آفرينش ، عزيزترينم ، همزاد شيرينم ، اي زن ،
روزت مبارک.

Monday, March 05, 2007

در رياضيات، اصل هايي هستند که مورد بحث قرار نميگيرند.همانطور به حالت صورت مسئله پذيرفته شده اند و نه ميتوان و نه لزومي دارد که آنها را اثبات يا حتي تجزيه و تحليل کنيم .
اين اصلها خود مورد استفاده قرار ميگيرند براي اثبات تمامي قضيه ها و حل تمامي مسئله هاي رياضي و حتي فيزيک .اين را تا اينجا داشته باشيد برميگرديم .
از کودکي که شعرهاي زيادي را از مرحوم پدر شنيده بودم و حفظ شده بودم ، شعري از مولانا بود که ايشان به کرات ميخواندند و در صحبتها هم بسيار براي رساندن نکته ها از اين شعر استفاده ميکردند و معلوم بود اين خط يا در واقع اين مصرع برايشان معناي ژرف و بي همتايي دارد : «آفتاب آمد دليل آفتاب» .
از تو چه پنهان هميشه من با اين شعر مشکل داشتم . بنظرم زيادي ساده و توضيح واضحات مي آمدو مدام فکر ميکردم چه هنر يا تفکري ميطلبد سرودن چنين شعري؟
آيا ما ايراني ها اينقدر کمبود شاعر داريم که مجبوريم شعرهاي دبستاني کسي را طوري بخوانيم که انگار خيلي تعقل و اشراق براي گفتنش لازم بوده و بعد آن شخص را شاعري اسطوره اي بناميم .
من که فکر نميکنم اين شعر از مولانا باشد . تازه اگر هم باشد پدر که برايم خدا بود در عرفان و ادبيات چرا تا اين حد اين شعر را مي پسندد و آن را ملکه ذهن خود قرار داده است ؟؟؟؟
شايد لازم بود من سالهاي بسيار تشنه و نفس بريده با داشتن نشانه هاي زياد اما گنگ به دنبال عشق باشم و نا اميد از يافتنش و در يک قدمي انکار ريشه اي پديده اي به نام عشق ، با اتفاقي رو برو شوم ....
و زير و زبر شوم و به جنون انديشه و احساس برسم تا از آن خامي و کوته فکري و ظاهر نگري بيرون آيم .. و... آنوقت بفهمم مولانا چه ميخواسته بگويد و پدر چرا اين مصرع را سر حلقه تمام کائنات ميدانست.
ساعت ده شب اول آذر هشتاد و چهار ، من ناگاه در يک حال زيبا و تجربه اي خارج از بدن بلکه خارج از دنياي مشهود و ملموس ، جرقه درک اين شعر را در ذهنم حس کردم وآتش معنايش در تمام وجودم گر گرفت .
اين همان اصل رياضيست که نه ميتوان و نه لازم است اثباتش کني . همانطور که هست بايد قبولش کني .. بايدي هم ندارد، وقتي آفتاب تو سر زد و حس کردي هم آتشت ميزند و هم زندگي ميبخشدت ، با جان و دل اين اصل را ميپذيري که آفتاب بي نياز از اثبات است و دليل نميخواهد.
دليلش خودش است و آمدنش.

Sunday, March 04, 2007

اي عشق ، تو هر درد مرا چاره شدي
خـود مـأمــن ايـن کـولــي آواره شــدي
چون رشته محکـمي ز تـدبيـر و جنون
مـرمـت گـر اين دل دوصـد پاره شـدي
روز 13 اسفند 85
روز 131

Monday, February 26, 2007

تمام عمر عشق را از دور با حسرت مي ستودم
و فکر ميکردم که :
«دوست داشتن» بايد خيلي دوست داشتني باشد........
حتي دوست داشتني تر از « دوست داشته شدن»
.................................
بعد ...
يازده ماه از عمرم ، با تمام وجود، ديدم و حس کردم که :
«دوست داشته شدن » چقدر دوست داشتنيست ..
همقدر « دوست داشتن»
...........................
.امروز اما ،
ميدانم .. مطمئنم که:
اينها هر دو دوست داشتني هستند ..
اما ...
نه به قدر «دوست را داشتن » ....
.حتي اگر يازده ماه ............

Saturday, February 24, 2007

هر روز پرنده ات را ميبيني که کنج قفس کز کرده
و بي حوصله گوشه گرفته است.
همراه صداي کشدار يک بوسه و سوتي چند ..
مخزن آب و دانه اش را تکاني ميدهي تا جيرة روزانه اش را بدهي..
که نه فقط قوت لايموتش را ..
که سهمش از عشق و محبت را هم با همين اصوات و چند دانه ارزن و
قطره اي آب ميگيرد ..
و به پاس آن ، وظيفه خود ميداند که لحظاتي از کز خود بيرون آمده
و رخوت سرد گوشه اش را رها سازد
و آواز سر دهد برايت همراه بال بال زدني دلبرانه...
روزگاريست همدمت است ،
خواسته و ناخواسته ..
و ميرود آرام آرام تمکين کند به فضاي بسته و بي رونق قفس..
و خود را بباوراند که امنيتي که در قفس از باز و قوش دارد خوبست .. عاليست .. زندگيست.
تو يک روز بعد از ساعتها خيره شدن بي معنا به او که افکار به هزارسمت برده اندت..
ناگاه او را ميبيني ..
و کز کردنش را..
و رخوتش را ..
تمکين بي رمقش را.
حس انسان بودن همچون جنون آني ميگيردت.
دلسوزانه بي مکث دست ميبيري تا در قفس بگشايي ..
صداي مشمئز کننده در زنگ زده قفس او را از چرت مسموش بيرون مي آورد..
صدايي بس نا آشنا...
و هجومي بس غريبانه از سوي تو ..
به درون قفسش ...
"اين ديگر چيست؟
(وحشتش در ميگيرد..)
نکند آواز من ديگر با دلش کوک نيست؟؟؟
نکند بازيگوشيهايم ديگر برايش جلوه ندارد؟؟؟؟
تکراري و خسته کننده شده ام؟؟؟
واي .. اين يعني ....؟؟؟؟؟ "
و بال بال ميزند
..................................
بعد از جنگ و گريزي چند تلاشت نتيجه ميدهد و او را به دست مي گيري ..
«چرا قلبت اينقدر تند ميزنه حيوون؟»
طپشي که تندتر و تندتر ميشود ..تندتر و تندتر ..شديدتر
آيا جثة نحيفش تاب طپشهاي کوبنده از اين وحشت بي اساس را دارد؟؟
آيا به بالهاي ظريفش بعد از اين هجوم دردناک دلهره ،
رمقي براي پرواز تا آزادي مانده است ؟؟؟
و آيا فردا که تو قفس خالي را ميبيني،
شهوت آني انسانيتت با "رها کردن اسيري" فروکش کرده است؟
؟؟؟؟
ويا .................................... .
.....................................
....................................
پيشکش دل لطيفت نازنينم..
که براي تمام پرنده هاي دنيا
از قفس بيزار است .
.

Thursday, February 22, 2007

يک جرقه از يک نگاه پراز شيطنت ..
از چشماني که شايد تا ديروز اصلا نديده بودي و نميشناختي..
آتش ميزند به خرمني عظيم از افکار و عقايد و علايق و نظرهايي
که سالها با فروختن عمرو خريدن چينهاي پيشاني..
روي هم تلنبار کرده اي...
و تو در ميان آتش ميسوزي و ميسوزي ..
ولي آتش را فقط باعث گرم شدن دل سرد از روزگارت ميبيني ..
و حادث نور براي شبهاي بي پايان و پرظلمت زندگيت
............................
.جرقة زيبا و وحشي من ..
نازنين ناشناس از ازل آشنايم...
سر به پايت مي نهم به پاس دلگرمي بي پايان ..
و جان به راهت ميدهم به شکرانه شبهاي نورباران زندگيم...
هر چند لايق بسيار بيش از اينهايي ..
آتشت بي پايان ..
و شادي دلت بي امان باد..
مرسي که هستي ..
باشي..
جاودان.
121

Saturday, February 17, 2007

وای چه باران قشـنـگـی بـبـیـن
روح زمـین از قـدمـش پاک شد
حـیـف که هر قـطـره زیـبـای آن
بی تو چو عمرم به دل خاک شد
صبح شنبه 28 بهمن 85

Wednesday, February 14, 2007

طــــاقــــت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
تو که طاقـتـت نبـود اين روزگـار و ببيـني
چشمـاي گـريون و قلب غصه دار و ببيـني
تو که تابـش رو نداشـتي که توي باغ خـدا
چيـزي جـز گل هـاي اول بهــار و بـبـيـنـي
دلـشو نداشـتي که حـتـي مـيـون قــصــه ها
تو هـزارو يک شبـت ، شبـاي تار و ببيني
ديگه رفتنـت چي بود و
دل شکـسـتـنـت چي بود
روي عــــاشـــقــــت درِ
اميـدو بستـنـت چي بود
تو که طاقتـت نبود ببيـني پشـت مردي رو
غصـة رفتـن تو ميـشکنه ، داغـون ميـکنه
تو که تابـش رو نداشتي بدوني که قلبـشو
غم بي تويي هراسون ميکنه ، خون ميکنه
دلــشو نداشـتي که ببيـني دل شـکـسـتـنـت
چشماشـو مثل بهـار هميشه گريـون ميکنه
دل شکــسـتـنـت چـي بـود
اونجوري رفتـنت چي بود
حرف غمـناک خداحافظــو
گـــفــتــنـــت چـــي بـــود
*
روز 15 بهمن 85

Sunday, February 11, 2007

به شومينه هميشه خاموش نگاه ميکنم و ...
با خجالت بهش ميگم : ببخشيد ، امسال ..
منِِ تنها ..
هيچ اشتياقي به ديدن شعله ت ندارم ..
امسال به جاي آتش شيرين دل تو ..
با آتش تلخ تنهايي و دلتنگي دل خودم ..
عالمي دارم ..
تا حالا ديديد شومينه گريه کنه ؟

Thursday, February 08, 2007

جــرم
ــــــــــــــــــــــــــــــ
من به جرمِ از تو گفتن
عمري عاشـق تو بـودن
واسة خورشيـدِ چشمات
شعـرِ مهتـابي ســرودن

حـالا تـبـعـيــديِ اينجــام
رونـده از تـمــومِ دنيــام
شـعــرِ تـلـخِ الـتـمـاســه
روي آهـنـگ نفــس هام

جـرمِ من سکـوت تلـخـم
وقــتِ گفـتـن از دلـم بود
پشت خنده ها پوشـوندن
گـريه هاي تلـخِ غـم بود

جـرمِ من تو رو نوشتـن
توي شعرِ عاشقـونه ست
تـوي رويا تـو رو ديــدن
بانـوي حـريمِ خـونه ست

مـن به جــرمِ عاشـقـونه
بـه عــــذابِ دل اســيــرم
تـوي زنـــدونِ نـگـاهــت
مي مـونـم تا که بمـيــرم
* * *
روز 27 دي 85