وصل تو چون چشيـده ام ، شهـد کجا و لـذتـي
هجـر تو را چو ديـده ام ، مـرگ چه و مشقـتي
يک نگه از دو چشم تو صد به دل آورد شعف
حـالِ دلــم چه ها شـود گـر نگـريـش ساعـتـي
واژه اي از لبـان تو نـغـمـه به گـوش من بود
وه چه کـنـد به جـان من ، از لـب تو عبـارتـي
سـرو کجـا نهـان شـود ز غـصـة قـصـور خـود
به سـرو خـجـلـت آورد چنـان تو سـرو قامـتي
ديدن تـو به يک نظـر ، حالِ خـراب خـوش کند
سـاعـتي ار که بينـمـت خوش بّـوُدُم سعــادتـي
قلب تو با من و دريـغ ، مصلحتـت جـدا ز من
کـاش پــذيــردت خِــــرد از دل تــو شـفـاعـتـي
گـوش تـو و نـالـة من ، وه ز روايــت غـريـب
چشم من و منظـر تو ، وه که عجـب حکايـتـي
دسـت به دامـن خــدا از غــم دوري اَت شـدم
ما و دعـاي وصــلِ تـو ، تا کـه کـنـد اجـابـتـي
نيـک نگـر که جـان مـن هسـت تمـام نـزد تو
دور مـکـن که دادمــت هــديـه اي و امـانـتـي
نه، به خطا سرودم اين، نيست امانتي تو را
هسـت تمـام آنِ تـو جـان مـن و جـمــاعـتـي
روز 15 فروردين 86
0 نظر:
Post a Comment
خانه >>