Monday, March 26, 2007
بهـار آمـــد ، زمســتـــان سـر نيـامــــــــد
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بهـار آمـــد ، ولـــي يک شـاخـه گـل هــم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
Monday, March 19, 2007
هيچ ميدوني شازده خانوم که من چرا دوستت دارم
تو راه عشـق و عاشقي ، من تا کـجـا دوستـت دارم
هــزار تا خـوبـي تـوي اون وجـود نازت مـي بـيـنـم
فـکـر نـکـنـي تصــادفــي من از قـضــا دوستـت دارم
اگـه بـرات فـــدا کــنــم جــونـمـــو لايــق تــو نيـسـت
الهـي که بشـم واسه ت يه جـا فـنــا ، دوستـت دارم
يـه قطـره از وجـود تو مي ارزه به عمـري عـطـش
به قدر عـمـري گفتن « وا عـطـشـا » دوستـت دارم
ميـگي واسه م قسـم بخـور که به خـدا دوستـم داري
نمـي دونـي که من تـو رو جـاي خــدا دوستـت دارم
مي پرسي : چون نمي دونم، بگو چرا دوستـم داري
همين جوري بدون هيـچ چـون و چـرا دوستـت دارم
مي نالي از فاصله ها ، ميگـي دوره خـونـه ي شمـا
قــــد هـمـه ذره ها تـو فــاصـــلـــه هـا دوسـتــت دارم
مي پرسي : چشمامـو ميخواي ، يا غـضـب نگاهـمو
آخـه جـدا کـردني نيست ، تو رو يه جا دوستـت دارم
ميـگــي : نـيـاي دنـبــال من ، بـلا مـلا ســرت مـيــاد
دسـت خـودم نيست، تو رو اي بالا بلا دوستـت دارم
نگي همه ش غـصـه داري ، غـم توي قلبـم ميـذاري
غــصــه مـن دوريِ تِه ، با غـصــه هـا دوستـت دارم
شـمــا صِـدام مي کــردي تا فـاصـلـه از من بگــيـري
نزديک و دورش چي چيه، تو يا شما، دوستـت دارم
سي سـالـه من تو سيـنـمـا پامــو نذاشتـم ، ميـدونـي
بخـواي ميام هر روزو باهـات سينما ، دوستـت دارم
هميشـه چـارشـنـبـه سـوري براي من تـو چشـمـاتـه
قربـون اون چشـمـا و آتيـش بـازيـا ، دوستــت دارم
عـيـدي ازت مي خـوام بـده يه بـوسـه از کنـج لبـات
انگـاري من واسه ت گـدا ، يه لاقبـا ، دوستـت دارم
قـربـون مهـربـونـي هات ، بشـم فــداي اون صـفـات
قسـم به اون قلـب پر از مهـر و صـفـا دوستـت دارم
از روزي که رفتـي ببيـن پـر از غـمـه تو ايـن خونه
امـا تـو ايـن ثـانـيــه هـاي غـمــفـــزا دوسـتــت دارم
گفـتـه بـودم تـو رو مـي خــوام بـراي زنـده بـودنــم
عـمـر مـنـي ، واسـهِ نـفـس قـد هــوا دوستــت دارم
من که تـو رو تو بـغـلــم مي خــوام بـمـونـي تا ابــد
دست خودت:ميخواي برو ميخواي بيا دوستت دارم
عيدت مبارک شازده خانوم خوشگل
Saturday, March 17, 2007
قـطــعــة گـمــشـــدة قـلــبــــم را
يـافـتـــم لـيــک ز دسـتــش دادم
لحظه اي «بودنِ من» کامل شد
باز در نـقــصِ وجـــود افــتــادم
لحـظـه اي قلــب من و او با هم
واحـــدِ کـامـــلِ رويــايــــي شــد
همه وقـت و همه جا در نـظــرم
مـمـلـو از جـلــوة زيـبـايـي شــد
ديده بستم که در آن لحـظـة ناب
چشــم دل شـاهـد او باشد و بس
تا نيـفـتــد به جـز آن نـيـمــة دل
نـظــرم از هـمـه دنـيــا بـر کــس
نـشـئـه يافـتـــنِ آن بــتِ عــشــق
مست و شــوريدة آن جام شراب
چشم بگشــودم و ديـدم افسـوس
رفـت از ديدة من او چون خواب
قــطــعـــة گـمــشـــــدة قـلــبــــم را
لحظـه اي ديـدم و لمســش کـردم
بـيـخــودم کــرد ز خـود يافـتـنـش
حيف بايد که به « خود» برگردم
ســاقـــة جـــان مــرا از بّـن کَــنــد
آنـکه چون پيـچک با من آويخـت
با خــزان آمــد و افـســوس که او
با خـزانـي دگــر از من بگـريـخـت
زمستان سرد و خالي 85
Thursday, March 08, 2007
زن : شاهکار بي چون و چراي خلقت
هر چند براي عملي بودن و اجرايي کردن مسئله لازم است روز خاصي را در تقويم ساليانه بعنوان روز زن انتخاب کنيم ، اما قدر زن را دانستن و پرستش کردن اين يگانه کائنات و اين موجود زيبا با شخصيت پيچيده و بينظير هر لحظه عمر مرد بلکه انسان عام را ميطلبد.
همزاد من ، اين زن ترين زن ، اين زن کامل ، و اين افتخار خداوند در کل خلقت ، شعري را انتخاب کرده براي اين روز از زيبا شيرازي ، که خط به خط و کلمه به کلمه آن توصيف شخصيت خود نازنين همزادم است ، يا جنبه هاي موجود و بالفعل شخصيت بيتايش و يا جنبه هاي هنوز شکفته نشده و بالقوه اش.
خدا را شکر ميکنم که قابليت آن را به من داد که بتوانم بيايم همزاد شاهکارم را ، بشناسمش ، و تا بينهايت بپرستمش.
گوهر يکتاي آفرينش ، عزيزترينم ، همزاد شيرينم ، اي زن ،
روزت مبارک.
Monday, March 05, 2007
در رياضيات، اصل هايي هستند که مورد بحث قرار نميگيرند.همانطور به حالت صورت مسئله پذيرفته شده اند و نه ميتوان و نه لزومي دارد که آنها را اثبات يا حتي تجزيه و تحليل کنيم .
اين اصلها خود مورد استفاده قرار ميگيرند براي اثبات تمامي قضيه ها و حل تمامي مسئله هاي رياضي و حتي فيزيک .اين را تا اينجا داشته باشيد برميگرديم .
از کودکي که شعرهاي زيادي را از مرحوم پدر شنيده بودم و حفظ شده بودم ، شعري از مولانا بود که ايشان به کرات ميخواندند و در صحبتها هم بسيار براي رساندن نکته ها از اين شعر استفاده ميکردند و معلوم بود اين خط يا در واقع اين مصرع برايشان معناي ژرف و بي همتايي دارد : «آفتاب آمد دليل آفتاب» .
از تو چه پنهان هميشه من با اين شعر مشکل داشتم . بنظرم زيادي ساده و توضيح واضحات مي آمدو مدام فکر ميکردم چه هنر يا تفکري ميطلبد سرودن چنين شعري؟
آيا ما ايراني ها اينقدر کمبود شاعر داريم که مجبوريم شعرهاي دبستاني کسي را طوري بخوانيم که انگار خيلي تعقل و اشراق براي گفتنش لازم بوده و بعد آن شخص را شاعري اسطوره اي بناميم .
من که فکر نميکنم اين شعر از مولانا باشد . تازه اگر هم باشد پدر که برايم خدا بود در عرفان و ادبيات چرا تا اين حد اين شعر را مي پسندد و آن را ملکه ذهن خود قرار داده است ؟؟؟؟
شايد لازم بود من سالهاي بسيار تشنه و نفس بريده با داشتن نشانه هاي زياد اما گنگ به دنبال عشق باشم و نا اميد از يافتنش و در يک قدمي انکار ريشه اي پديده اي به نام عشق ، با اتفاقي رو برو شوم ....
و زير و زبر شوم و به جنون انديشه و احساس برسم تا از آن خامي و کوته فکري و ظاهر نگري بيرون آيم .. و... آنوقت بفهمم مولانا چه ميخواسته بگويد و پدر چرا اين مصرع را سر حلقه تمام کائنات ميدانست.
و زير و زبر شوم و به جنون انديشه و احساس برسم تا از آن خامي و کوته فکري و ظاهر نگري بيرون آيم .. و... آنوقت بفهمم مولانا چه ميخواسته بگويد و پدر چرا اين مصرع را سر حلقه تمام کائنات ميدانست.
ساعت ده شب اول آذر هشتاد و چهار ، من ناگاه در يک حال زيبا و تجربه اي خارج از بدن بلکه خارج از دنياي مشهود و ملموس ، جرقه درک اين شعر را در ذهنم حس کردم وآتش معنايش در تمام وجودم گر گرفت .
اين همان اصل رياضيست که نه ميتوان و نه لازم است اثباتش کني . همانطور که هست بايد قبولش کني .. بايدي هم ندارد، وقتي آفتاب تو سر زد و حس کردي هم آتشت ميزند و هم زندگي ميبخشدت ، با جان و دل اين اصل را ميپذيري که آفتاب بي نياز از اثبات است و دليل نميخواهد.
دليلش خودش است و آمدنش.