Monday, May 28, 2007

خــوشــــا بــــر آرزومـــنـــدي کـه دارد آرزوي تـو
خـوشـا گـم کـرده راهي کو بـود در جسـتـجـوي تو

خوشا بر حـال آن پيـکـي که بـهـرت مـژده ها دارد
خوشا بر نامه چون آرد پيامي خـوش به سوي تو

خوشا بر حال آن شاعـر که بهـرت قصه مي گويـد
چه خوشـتر بـشنـود او گـر ز شعـر قصـه گـوي تو

چه شـوقـي آفـتـابـي را که بـر روي تـو مـي تـابــد
چه ذوقـي هست باران را که مي بارد به مـوي تو

چه لـذت مي بـرد بـاغـي که از آن بگـذري روزي
شـود رضـوان چـو مي گـيـرد گل آن بـاغ بـوي تو

خوشا کـز شـب دو چشم تو دَرَد اين پـردة ظـلمـت
خوشا مرگ سکـوت ما به عشق هاي و هـوي تو

خوشا بر آن لبـي که تو به حرفش گوش ميـداري
چه خوشـتر گر لـبـي بـوسـد بنـاگوش و گلـوي تو

تو را خَلـقي پـرستـنـد اي رقـيـب خـوشگل خـالـق
خــداي مـطـلـقـي وز آن بـود شـيـطان عـــدوي تو

به قـلـب مـهــربــان تـو فــرشـتــه رشـک مـي آرد
خـوشـا بر او اگر گيرد فـرشـتـه خُلـق و خـوي تو

اگر چه ما همه خاکـيـم و يکـسان خاک ميـگرديـم
خوشـا بر حال آن خـاکـي که گـردد خـاک کـوي تو
*
صبح 3 خرداد 86

Tuesday, May 22, 2007

چقدر صبح ها جايت خاليست ... اينجا کنار من ..
که وقتي چشمم را باز ميکنم در شور وصف ناپذير و صفاي بي حد صبح اينجا ،
اولين تصويري که از تمام دنيا چشمم را پر ميکند صورت خوشگل و پوست ناز و مخملي ات باشد..
* * * * * * * * * * * * * * * *
از پشت حصير پنجره آشپزخانه اولين دسته هاي نور خبر از دميدن سپيده ميدهند ..
چه نور شيرين و ملايمي ..
بصورت ورقه هاي سفيد و به تدريج طلائي به پيشخوان آشپزخانه ميتابند
و در لابلاي حبابهاي جا شمعي ها بازي زيبايي از طيفهاي همه رنگهاي زيبا را به نمايش ميگذارند...
نسيم خنک و دلپذيري از پنجره هاي بزرگ سالن سعي ميکند با پس زدن پرده هاي سبز
خود را به درون برساند و حريصانه پوست را نوازشي بي همتا بدهد ..
خنکاي نسيم بي آنکه پوست را بيازارد قلقلکي مليح ميدهدش تا گوشه شمد را روي شانه بکشي و...
چه حس زيباييست قايم باشک بازي کردن تن با اين نسيم روحپرور پگاهي ..
سکوت کميابي که اگر شهر اجازتش دهد هم فقط در همين وقت صبح يافت ميشود
آرامشي بينظير به همراه دارد ..
و تنها چيزي که با شکستن اين سکوت آرامشت را بهم نميريزد
صداي بي وقفه گنجشکان است که همچون همخواناني تمرين نکرده با نت هاي مختلف
اما شگفتانه همگن ميخوانند ..
و گهگاهي کلاغي بدون رعايت نوبت و ضرباهنگ موسيقي دل انگيز گنجشگها
تکخوان خود خوانده گروه ميشود ..
او هم زيبا ميخواند
و عجبا که در مجموع يکدست بودن و آرامش اين موسيقي هيچ به هم نميريزد ..
* * * * * * * * * * *
براي من شب پرست اينطور دل به صفاي صبح سپردن کمي عجيب است ..
اما تجربه اش کرده ام و قرار از کف داده ام ..
و در اين صفاي شورانگيز صبح هاي اينجا ..
چقدر دلم ميگيرد که سرت بر بازوي من نيست ..
و صداي نفسهاي بهشتي ات در خواب را نميشنوم ..
و نميتوانم آرام آرام مو و پوست نرم صورتت را نوازش کنم ....
تا
ذره ذره چشمت را نيمه باز کني وبا صدايي رويايي صبح بخيري زير لب زمزمه کني
و لبم را آرام بر لبت بگذارم و بگويم صبح بهشتيمان بخير عشق من ..
و تو با حرکتي سريع خودت را کاملا در بغل من جاي دهي تا گرم شوي ..
تا حس کني جايي از خواب بيدار شده اي ..
جايي روزت را آغاز ميکني که دوست دارد امن ترين جاي دنيا باشد برايت ..
و بداني که تمام روز اين حس امن با تو خواهد بود ...
و چه ذوقي دارد لبخند شيريني را روي لبت ديدن
وقتي مرا ميبيني که با سيني کوچکي برگشتم به تختخواب ..
با شاخه اي رز صورتي ، يک فنجان دو نفره چاي و ديسي با چهار پن کيک و دو تخم مرغ نيمرو ..
چقدر صبح ها جايت خاليست ... اينجا کنار من ..

Monday, May 21, 2007

در سفر دو سه خطي شعر نوشته بودم که تکميل و تقديمش کنم ...
بتدريج متوجه شدم که عمر سفر شديدا با دلتنگي ام برايت رابطه مستقيم
و با طاقتم رابطه معکوس دارد ..
و آرام آرام حس کردم که واژه ها و عبارات چقدر کوچک و حقيرند براي وصف حال من..
براي به تصوير کشيدن اندازه دلتنگي هايم ...
و براي به فرياد آوردن ضجه هاي دروني ام از بي توئي ...
و اين سخت آزارم ميداد تا اينکه ..
تا اينکه فهميدم بهترين راه هميشه مستقيم ترين راه است ..
و قوي ترين کلمات پايه اي ترين کلمات هستند ..
پس : عشق من .. دوستت دارم بي نهايت ..
و دلم برايت آنقدر تنگ است که هيچ واژه اي هم در آن نميگنجد ..
عزيز ترينم .. ميپرستمت .. بيشتر از جان و زندگي ..
و بيشتر از هميشه ..
همين !

Tuesday, May 15, 2007


اي صـفــاي ديــده و دل ، چـشــم روشــن از تو دارم
گـرمــي دل ، ســـوز سـيـنــه ، داغــي تـن از تو دارم

اي شــراب نـاب عـشـقــت سـکـر جـام و شـور جـانـم
اين هـمـه شـوريـده بـودن ، مـسـت بـودن از تو دارم

اي لطافـت در وجودت پاک و بي غـش همـچـو باران
سيـل اشـک شـوقِِ غــم را «خانه بر کن» از تو دارم

بـر لـبــان نــرم تـو حــــرف ظـــريــف عــشــق جــاري
در دل عـشـق سـخــت مـحـکـم تـر از آهــن از تو دارم

خــاطــرم آســـــوده از عــشــق چـنـيــن پـــويـنــده مــا
عشق بي حد،ذهن بي شک ، قلب بي ظـن از تو دارم

اي تو هم ليـلي و شيرين ، هم منـيژه ، بنگر اينـسان
شور مجنون ، فکـر فرهـاد ، عشـق بيـژن از تو دارم

بي تو من خود را ز خود بيگانه ، بي من ، ميشناسم
با تو من من گشته ام ، اين بـودن «مـن» از تو دارم

مـردي ام آرام و عـمـري طـاقـت و صـبـرم نشـان بـود
در فــراقــت ايـن هـمـه فــريــاد و شـيـــون از تو دارم

عـاشـقــم ، بـدنـامـي و رسـوائـي از عـشـق افـتـخــارم
قـلـب رسـوا گـشـتـه در هر کـوي و بــرزن از تو دارم
*
صبح 20 اردبهشت 86

Sunday, May 13, 2007

آمدي . .
دوستي . .
لذت . .
عشق . .
اوج . .
عذاب وجدان . .
رفتي . . . . . .
. . . . . .
آمدي . .
دوستي عميق تر
لذتي بيشتر . .
اوجي برتر . .
باغ !!!
صحبت . .
تصميم . ..
رفتي . . . . . . .
. . . . . .. ..
آمدي . .
دوستي ناب
لذتي وصف ناپذير . .
عشقي بينظير . .
اوجي دست نيافتني . .
ترسيدي . .
رفتي . . . . . . . .
. . . . . . . . .
آمدي . .
دوستي با جان و دل . .
لذت کامل . .
عشق : زيباترين . .
اوج : بالاترين . . .
ترکيه . .
صحبت . .
تصميم . .
رفتي . . . . . .
. . . . . . . ..
آمدي . .
بهشت . .
بهشت . .
بهشت . .
بهشت . .
باغ !!!
. . . . .
؟؟؟؟؟؟؟؟
. . . . . . .
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
. . . . . . .
اين چرخه بي پايان است ...
آيا ميتواني تکميلش کني ؟؟؟؟؟

Tuesday, May 08, 2007

چه پروازي . . .
شش صبح است ...
دوازده ساعت است که رفته اي ..
و مرا با پروازي تيزپر جاي گذاشته اي ...
پروازي بالاتر از خواب ... و شيرين تر از رويا
عميق تر از مستي ... و زيباتر از هستي ...
پروازي به اوجي تازه . .
تا ژرف زلال ترين اقيانوس خيال ...
چه پروازي ..
کاش همبال من بودي ؛
اي همزاد من .
کاش هم پرواز من بودي
اي همراز من ...
.....................

Friday, May 04, 2007

3287

Wednesday, May 02, 2007

وقتي که شازده خانوم از خونه تون مياين بيرون
تا چـراغـوني بشـه از روي ماهـتون کـوچـه تون

وقتي که ميـخـوايـن بـريـن با صـد هزار ناز و ادا
واسـه عـاشـق کـشـي تو کـوچـه ها ، تو رو خـدا

درو آهـسـتـه کـنـيـن بـاز و بـبـنـديـن ، ميدونيـن
گـربـة عـاشـقـيــه کـه پـشــت در کــرده کـمــيــن

گـربـه هه يــه عــمــريــه دم خــونــه پـشــت دره
واســه شـنــيـــدن صــــداي پــات مــنــتـــظــــره

وقتي که رد مـيـشـيـن و يه نيـم نـگاش نميکـنـيـن
دلـتـون نـگـيـره ، اصــلا دلــشــو نـمـيـشـکــنـيـن

ميــدونـه آخـه شمـا کـي هسـتـيـن و خــودش کـيـه
ميـدونه سهمـش از اين شازده خاـنومـش چي چيـه

ميـدونـه اگـه يـه روزم ديـديـنــش خـم نـمـيـشـيــن
چه به اينـکه دستي هم رو سر و گوشـش بکشيـن

ميــدونـه اگـه يـه وقــتـي بــزنـه شـانــس بــيـــاره
ديگـه خـيـلــي کـه بـخــواد بارون رحـمـت بــبــاره

راهــي تـا اومــدن تـو خــونــه تــون پـيــدا کــنــه
بـتـونـه از لاي در يـه جـور خــودش رو جــا کـنـه

نوک پاتـون ميـخـوره به پشتـش و ميگيـن : بـرو
درو وا مي کـنـيـن و گـربـه رو هــل مـيـديـن جـلـو

مـيـگـيـن آخـه گـربــه که ايـنـقــده پــر رو نمـيشـه
زورکــي يـا دزدکــي بـخــواد بـيــاد تــو ، نـمـيـشـه

سـعــي نکـن با پـيـشــي بـازيـهـات دلــم رو بـبـري
اينـجــوري واسـه خـودت غـيـر کـتـک نـمي خـري

خــونــه دلــــم آخـــه ، واســه تـــو جـــايــي نـداره
آدم عــاقــل مـگــه گــربــه تـو خــونــه ش مـيــاره

اما خـب ، خوب ميـدونيـن گـربـه هه جـايـي نمـيـره
خـونـه اي به غـيـر پشـت خــونـه تـون نـمي گـيـره

ميـدونـيـن نــه ســالـه اينـجـا به هواتون ميـشينـه ؟
گــر چـه جــز نـگاه چـپ چـپ ازتـون نـمـي بـيـنــه

بـه امـيــد چـي نـشـسـتــه خــودش هـم نـمـي دونـه
امـا تـا نـفــس داره مـيـخــواد هـميــنـجــا بـمــونــه

* * * * * *
وقـتـي که شازده خانـوم از خـونه تون مياين بيرون
يـه نـگاه بــش بـکـنـيــن ، کــم نـمـيــاد که ازتــون
صبح 6 ارديبهشت 86
گچسر - کرج