Tuesday, May 22, 2007

چقدر صبح ها جايت خاليست ... اينجا کنار من ..
که وقتي چشمم را باز ميکنم در شور وصف ناپذير و صفاي بي حد صبح اينجا ،
اولين تصويري که از تمام دنيا چشمم را پر ميکند صورت خوشگل و پوست ناز و مخملي ات باشد..
* * * * * * * * * * * * * * * *
از پشت حصير پنجره آشپزخانه اولين دسته هاي نور خبر از دميدن سپيده ميدهند ..
چه نور شيرين و ملايمي ..
بصورت ورقه هاي سفيد و به تدريج طلائي به پيشخوان آشپزخانه ميتابند
و در لابلاي حبابهاي جا شمعي ها بازي زيبايي از طيفهاي همه رنگهاي زيبا را به نمايش ميگذارند...
نسيم خنک و دلپذيري از پنجره هاي بزرگ سالن سعي ميکند با پس زدن پرده هاي سبز
خود را به درون برساند و حريصانه پوست را نوازشي بي همتا بدهد ..
خنکاي نسيم بي آنکه پوست را بيازارد قلقلکي مليح ميدهدش تا گوشه شمد را روي شانه بکشي و...
چه حس زيباييست قايم باشک بازي کردن تن با اين نسيم روحپرور پگاهي ..
سکوت کميابي که اگر شهر اجازتش دهد هم فقط در همين وقت صبح يافت ميشود
آرامشي بينظير به همراه دارد ..
و تنها چيزي که با شکستن اين سکوت آرامشت را بهم نميريزد
صداي بي وقفه گنجشکان است که همچون همخواناني تمرين نکرده با نت هاي مختلف
اما شگفتانه همگن ميخوانند ..
و گهگاهي کلاغي بدون رعايت نوبت و ضرباهنگ موسيقي دل انگيز گنجشگها
تکخوان خود خوانده گروه ميشود ..
او هم زيبا ميخواند
و عجبا که در مجموع يکدست بودن و آرامش اين موسيقي هيچ به هم نميريزد ..
* * * * * * * * * * *
براي من شب پرست اينطور دل به صفاي صبح سپردن کمي عجيب است ..
اما تجربه اش کرده ام و قرار از کف داده ام ..
و در اين صفاي شورانگيز صبح هاي اينجا ..
چقدر دلم ميگيرد که سرت بر بازوي من نيست ..
و صداي نفسهاي بهشتي ات در خواب را نميشنوم ..
و نميتوانم آرام آرام مو و پوست نرم صورتت را نوازش کنم ....
تا
ذره ذره چشمت را نيمه باز کني وبا صدايي رويايي صبح بخيري زير لب زمزمه کني
و لبم را آرام بر لبت بگذارم و بگويم صبح بهشتيمان بخير عشق من ..
و تو با حرکتي سريع خودت را کاملا در بغل من جاي دهي تا گرم شوي ..
تا حس کني جايي از خواب بيدار شده اي ..
جايي روزت را آغاز ميکني که دوست دارد امن ترين جاي دنيا باشد برايت ..
و بداني که تمام روز اين حس امن با تو خواهد بود ...
و چه ذوقي دارد لبخند شيريني را روي لبت ديدن
وقتي مرا ميبيني که با سيني کوچکي برگشتم به تختخواب ..
با شاخه اي رز صورتي ، يک فنجان دو نفره چاي و ديسي با چهار پن کيک و دو تخم مرغ نيمرو ..
چقدر صبح ها جايت خاليست ... اينجا کنار من ..

1 نظر:

Anonymous Anonymous نوشته...

و من اگر حتی انگشت کوچک دستت را در دست بگیرم، امنترین جای دنیا را یافته ام.
عزیزترینم تجسم اون خونه و اون صداها و اون حس دیوونه کننده بود برام. باور کن خوندنش هم خود خود بهشت بود. چقدر چقدر تو رو کم دارم همیشه نازنینم.و گاهی فکر میکنم این حسودی دنیاست کنار هم قرار ندادن ما. وای که من اگه تو بغل تو روزم رو شروع کنم بدون که زندگیمو از اون روز شروع کردم. و دیگه نه صدایی میشنوم نه چیزی میبینم چون دلم میخواد تمام گوش و چشم و تنم فقط تو باشی و تو.

5:52 PM  

Post a Comment

خانه >>