Monday, February 26, 2007

تمام عمر عشق را از دور با حسرت مي ستودم
و فکر ميکردم که :
«دوست داشتن» بايد خيلي دوست داشتني باشد........
حتي دوست داشتني تر از « دوست داشته شدن»
.................................
بعد ...
يازده ماه از عمرم ، با تمام وجود، ديدم و حس کردم که :
«دوست داشته شدن » چقدر دوست داشتنيست ..
همقدر « دوست داشتن»
...........................
.امروز اما ،
ميدانم .. مطمئنم که:
اينها هر دو دوست داشتني هستند ..
اما ...
نه به قدر «دوست را داشتن » ....
.حتي اگر يازده ماه ............

Saturday, February 24, 2007

هر روز پرنده ات را ميبيني که کنج قفس کز کرده
و بي حوصله گوشه گرفته است.
همراه صداي کشدار يک بوسه و سوتي چند ..
مخزن آب و دانه اش را تکاني ميدهي تا جيرة روزانه اش را بدهي..
که نه فقط قوت لايموتش را ..
که سهمش از عشق و محبت را هم با همين اصوات و چند دانه ارزن و
قطره اي آب ميگيرد ..
و به پاس آن ، وظيفه خود ميداند که لحظاتي از کز خود بيرون آمده
و رخوت سرد گوشه اش را رها سازد
و آواز سر دهد برايت همراه بال بال زدني دلبرانه...
روزگاريست همدمت است ،
خواسته و ناخواسته ..
و ميرود آرام آرام تمکين کند به فضاي بسته و بي رونق قفس..
و خود را بباوراند که امنيتي که در قفس از باز و قوش دارد خوبست .. عاليست .. زندگيست.
تو يک روز بعد از ساعتها خيره شدن بي معنا به او که افکار به هزارسمت برده اندت..
ناگاه او را ميبيني ..
و کز کردنش را..
و رخوتش را ..
تمکين بي رمقش را.
حس انسان بودن همچون جنون آني ميگيردت.
دلسوزانه بي مکث دست ميبيري تا در قفس بگشايي ..
صداي مشمئز کننده در زنگ زده قفس او را از چرت مسموش بيرون مي آورد..
صدايي بس نا آشنا...
و هجومي بس غريبانه از سوي تو ..
به درون قفسش ...
"اين ديگر چيست؟
(وحشتش در ميگيرد..)
نکند آواز من ديگر با دلش کوک نيست؟؟؟
نکند بازيگوشيهايم ديگر برايش جلوه ندارد؟؟؟؟
تکراري و خسته کننده شده ام؟؟؟
واي .. اين يعني ....؟؟؟؟؟ "
و بال بال ميزند
..................................
بعد از جنگ و گريزي چند تلاشت نتيجه ميدهد و او را به دست مي گيري ..
«چرا قلبت اينقدر تند ميزنه حيوون؟»
طپشي که تندتر و تندتر ميشود ..تندتر و تندتر ..شديدتر
آيا جثة نحيفش تاب طپشهاي کوبنده از اين وحشت بي اساس را دارد؟؟
آيا به بالهاي ظريفش بعد از اين هجوم دردناک دلهره ،
رمقي براي پرواز تا آزادي مانده است ؟؟؟
و آيا فردا که تو قفس خالي را ميبيني،
شهوت آني انسانيتت با "رها کردن اسيري" فروکش کرده است؟
؟؟؟؟
ويا .................................... .
.....................................
....................................
پيشکش دل لطيفت نازنينم..
که براي تمام پرنده هاي دنيا
از قفس بيزار است .
.

Thursday, February 22, 2007

يک جرقه از يک نگاه پراز شيطنت ..
از چشماني که شايد تا ديروز اصلا نديده بودي و نميشناختي..
آتش ميزند به خرمني عظيم از افکار و عقايد و علايق و نظرهايي
که سالها با فروختن عمرو خريدن چينهاي پيشاني..
روي هم تلنبار کرده اي...
و تو در ميان آتش ميسوزي و ميسوزي ..
ولي آتش را فقط باعث گرم شدن دل سرد از روزگارت ميبيني ..
و حادث نور براي شبهاي بي پايان و پرظلمت زندگيت
............................
.جرقة زيبا و وحشي من ..
نازنين ناشناس از ازل آشنايم...
سر به پايت مي نهم به پاس دلگرمي بي پايان ..
و جان به راهت ميدهم به شکرانه شبهاي نورباران زندگيم...
هر چند لايق بسيار بيش از اينهايي ..
آتشت بي پايان ..
و شادي دلت بي امان باد..
مرسي که هستي ..
باشي..
جاودان.
121

Saturday, February 17, 2007

وای چه باران قشـنـگـی بـبـیـن
روح زمـین از قـدمـش پاک شد
حـیـف که هر قـطـره زیـبـای آن
بی تو چو عمرم به دل خاک شد
صبح شنبه 28 بهمن 85

Wednesday, February 14, 2007

طــــاقــــت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
تو که طاقـتـت نبـود اين روزگـار و ببيـني
چشمـاي گـريون و قلب غصه دار و ببيـني
تو که تابـش رو نداشـتي که توي باغ خـدا
چيـزي جـز گل هـاي اول بهــار و بـبـيـنـي
دلـشو نداشـتي که حـتـي مـيـون قــصــه ها
تو هـزارو يک شبـت ، شبـاي تار و ببيني
ديگه رفتنـت چي بود و
دل شکـسـتـنـت چي بود
روي عــــاشـــقــــت درِ
اميـدو بستـنـت چي بود
تو که طاقتـت نبود ببيـني پشـت مردي رو
غصـة رفتـن تو ميـشکنه ، داغـون ميـکنه
تو که تابـش رو نداشتي بدوني که قلبـشو
غم بي تويي هراسون ميکنه ، خون ميکنه
دلــشو نداشـتي که ببيـني دل شـکـسـتـنـت
چشماشـو مثل بهـار هميشه گريـون ميکنه
دل شکــسـتـنـت چـي بـود
اونجوري رفتـنت چي بود
حرف غمـناک خداحافظــو
گـــفــتــنـــت چـــي بـــود
*
روز 15 بهمن 85

Sunday, February 11, 2007

به شومينه هميشه خاموش نگاه ميکنم و ...
با خجالت بهش ميگم : ببخشيد ، امسال ..
منِِ تنها ..
هيچ اشتياقي به ديدن شعله ت ندارم ..
امسال به جاي آتش شيرين دل تو ..
با آتش تلخ تنهايي و دلتنگي دل خودم ..
عالمي دارم ..
تا حالا ديديد شومينه گريه کنه ؟

Thursday, February 08, 2007

جــرم
ــــــــــــــــــــــــــــــ
من به جرمِ از تو گفتن
عمري عاشـق تو بـودن
واسة خورشيـدِ چشمات
شعـرِ مهتـابي ســرودن

حـالا تـبـعـيــديِ اينجــام
رونـده از تـمــومِ دنيــام
شـعــرِ تـلـخِ الـتـمـاســه
روي آهـنـگ نفــس هام

جـرمِ من سکـوت تلـخـم
وقــتِ گفـتـن از دلـم بود
پشت خنده ها پوشـوندن
گـريه هاي تلـخِ غـم بود

جـرمِ من تو رو نوشتـن
توي شعرِ عاشقـونه ست
تـوي رويا تـو رو ديــدن
بانـوي حـريمِ خـونه ست

مـن به جــرمِ عاشـقـونه
بـه عــــذابِ دل اســيــرم
تـوي زنـــدونِ نـگـاهــت
مي مـونـم تا که بمـيــرم
* * *
روز 27 دي 85

Wednesday, February 07, 2007

اگه گفتي فصل اشتراک اينها چيه :
دل - سيما - برخورد - دست - قول - رو - بين -فکر - قلب - ذوق - قلم - چهره - سليقه - اشتها !!!
فکر کن
به اول هر کدوم کلمه خوش رو اضافه کني يکي از صفتهاي عشق من رو شناختي !!!!!!
يکي از هزارها ..

Monday, February 05, 2007

ساعتها پرواز در آسمان شيرين خيال ..
ساعتها مستي بيتا از ناب ترين شراب.. شراب عشق و دلدادگي ..
ساعتها بي خبري از زندگي گس و گاه حنظلي دنيا ..
طعم سيگار که حال به شيريني روياييست که در آني ..
طعم چاي که اينک مزه ناز بوسه ها را يادآور ميشود ..
طپش فزاينده قلب که ميداني از ذوق است و زندگي بخش ، و نه از درد دلتنگي و ...
فکرهاي شاد و شيطنت آلودي که بي پروا مي آيند و به اخطارهاي قراردادهاي اجتماعي !! وقعي هم نمينهند .....
جرقه سوزنده مطلع شعري دلسوز و دلپذير ....
و و و ...
و همه اينها از يک مکالمه تلفني ...
مکالمه اي غافلگيرکننده که برايش لحظه شماري ميکردي !!!
مکالمه اي ساده و شگفتي آفرين ..
آنسوي خط : عشق در قالبي زميني و هيبتي آسماني ...
خواستم از خدا تشکر کنم براي اينهمه خوشبختي ها ... اما ..
تو خود خداي مني ..

Thursday, February 01, 2007

هر آدمي يه تکيه کلامي داره که يه جورهايي حالت امضاء اون شخص رو ميگيره و هميشه يادآور اون آدمه ، چه اون تکيه کلام ساختة خود اون آدم باشه چه نقل قول باشه .
تکيه کلام امضاء تو از نظر من « چه زود دير ميشود » بوده ...
اين چند وقته خيلي تو فکر بودم که : چي شد .. چرا اينطور شد .. چي ميخواد بشه .. چه بايد بکنم .. چکار ميتونم بکنم . و براي نجات از بن بست فکري و سرگردوني با همه چي ناخودآگاه فال ميگرفتم و انگار همه جا دنبال يه علامت از خدا و طبيعت ميگشتم که جوابي برام باشه.
هفته پيش شوکه شدم وقتي ديدم تو مسير هر روزه من يعني جايي که از صدر غرب وارد مدرس جنوب ميشي يه تابلو بسيار يزرگ گذاشتند با زمينه زرد که توش با مشکي درشت فقط نوشته : چه زود دير ميشه ...
و ديگر هيچ !!
باورت ميشه ؟؟؟؟
سه ماه و ده روز ..
در فقه اسلامي مدت زماني که زن بايد بعد از جدائي از شوهر صبر کنه تا بتونه با مرد ديگه اي ازدواج کنه سه ماه و ده روز يعني صد روزه که بهش عده ميگن ...
از امروز از نظر فقه احساسي !!!! عده ما سراومده . . . . !!!! واي