Saturday, March 17, 2007

قـطــعــة گـمــشـــدة قـلــبــــم را
يـافـتـــم لـيــک ز دسـتــش دادم
لحظه اي «بودنِ من» کامل شد
باز در نـقــصِ وجـــود افــتــادم

لحـظـه اي قلــب من و او با هم
واحـــدِ کـامـــلِ رويــايــــي شــد
همه وقـت و همه جا در نـظــرم
مـمـلـو از جـلــوة زيـبـايـي شــد

ديده بستم که در آن لحـظـة ناب
چشــم دل شـاهـد او باشد و بس
تا نيـفـتــد به جـز آن نـيـمــة دل
نـظــرم از هـمـه دنـيــا بـر کــس

نـشـئـه يافـتـــنِ آن بــتِ عــشــق
مست و شــوريدة آن جام شراب
چشم بگشــودم و ديـدم افسـوس
رفـت از ديدة من او چون خواب

قــطــعـــة گـمــشـــــدة قـلــبــــم را
لحظـه اي ديـدم و لمســش کـردم
بـيـخــودم کــرد ز خـود يافـتـنـش
حيف بايد که به « خود» برگردم

ســاقـــة جـــان مــرا از بّـن کَــنــد
آنـکه چون پيـچک با من آويخـت
با خــزان آمــد و افـســوس که او
با خـزانـي دگــر از من بگـريـخـت
زمستان سرد و خالي 85

1 نظر:

Anonymous Anonymous نوشته...

دلم ميخواد بغلت هاي هاي گريه كنم. بلند بلند. مثل آخرين باري كه همو ديديم. چقدر من عاشق شعراتم آخه. فرشته من چطوري ميتوني به اين زيبايي بنويسي. چطور با چند خط دلمو مثل ابر بهار باروني ميكني. قربونت برم من آخه.

8:45 AM  

Post a Comment

خانه >>