Wednesday, February 14, 2007

طــــاقــــت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
تو که طاقـتـت نبـود اين روزگـار و ببيـني
چشمـاي گـريون و قلب غصه دار و ببيـني
تو که تابـش رو نداشـتي که توي باغ خـدا
چيـزي جـز گل هـاي اول بهــار و بـبـيـنـي
دلـشو نداشـتي که حـتـي مـيـون قــصــه ها
تو هـزارو يک شبـت ، شبـاي تار و ببيني
ديگه رفتنـت چي بود و
دل شکـسـتـنـت چي بود
روي عــــاشـــقــــت درِ
اميـدو بستـنـت چي بود
تو که طاقتـت نبود ببيـني پشـت مردي رو
غصـة رفتـن تو ميـشکنه ، داغـون ميـکنه
تو که تابـش رو نداشتي بدوني که قلبـشو
غم بي تويي هراسون ميکنه ، خون ميکنه
دلــشو نداشـتي که ببيـني دل شـکـسـتـنـت
چشماشـو مثل بهـار هميشه گريـون ميکنه
دل شکــسـتـنـت چـي بـود
اونجوري رفتـنت چي بود
حرف غمـناک خداحافظــو
گـــفــتــنـــت چـــي بـــود
*
روز 15 بهمن 85

1 نظر:

Anonymous Anonymous نوشته...

الهي كه من قربون اون دل هراسون و چشماي گريونت بشم من آخه. چطور ميشد موند؟ چطور ميشد نرفت؟ اين چراها و چطورها ديوونه ام ميكنه به خدا.

11:58 AM  

Post a Comment

خانه >>