Sunday, April 29, 2007

من که در قالب جان نقـش تو را ريخته ام
عـکـس تـو بر در و ديوار دل آويـخـتـه ام
نفس خود را همه با عشق تو آميـختـه ام
نقـش تو ، عکـس تو ، عـشـق تو شدم دارو ندار
حال نـفـس و دل و جـان بي تـو چـه آيـنـد به کـار
*
من که با ديــدن تـو جــان دگــر يـافـتـه ام
به حـريــر دل خـود تـرمـه و زر بـافـتـه ام
طـرح ديـبــا به دل اطـلــس دل تـافــتــه ام
تـار و پــود دلــم از هـم چــو گـســسـتـي ، رفـتـي
تـرمـه و اطـلـس و ديـبــا هـمـه خـسـتـي ، رفـتـي
*
من که با چـشــم تو بازي نـگاه باخـتـه ام
با تـو دنيـاي دگــر در دل خـود ساخـتـه ام
با حضـور تو به تـنـهـايـي خود تاخـتـه ام
بـاز دنــيــــاي مــن و اشـــک مــن و تــنــهــايــي
بــيــــم و امــيــــد کــه آيــا تـــو دگـــر مـــي آيـــي
*
شب 27 فروردين 86

Tuesday, April 24, 2007

قـسـم به عـشـق و به جـان تمـام عشقـبازان
مـرا قـبـلــه بـه جـز قـلــب تـو کـجـا اي جـان

به ســجــــده چـشــم تــو مـن نـمـاز مــي آرم
مــبـنـــد ديـــده که تا گــــم نـگـــرددم ايـمــان

چـو بـوســه بر کــف پـايــت عـبـادتــم بـاشــد
حـرام بـاشـدم اگــر بـي وضــو کـنـم اينـسـان

من عـهــد عـشـق تـو با خــون نـگاه ميـدارم
حريم عشـق تو چون نيسـت جاي بد عـهـدان

مرا که هيـچ قسـمي غير چشـم مستـت نيست
دروغ چگونـه بـگفتـن که شاهـد است هر آن

درون چــشــم تــو اوج بـهــشـــت مـي بـيـنــم
خوشا که چون مژه هايـت شـوم گـهـي دربان

من و ز حسـرت آشفـتـن مـوي تو ، در آتـش
تو و خود آشفتـن گيسـو بـه رقـص در بـاران

من اسم تو را خوانده ام به شعر و به خـواب
تـو نـام مــرا ديـــده امـا بـه فــال در فـنـجــان

مــن آدمــم که اسـيـــر چـنـگ تــو حـــوايـــم
چـه مـيـل رهـايــي مــرا از تـو فـتـنـه دوران

اگـر بهـشــت بـفــروشـم خــوشـا ز تو گـنــدم
که تو فرشـتـه مـنـي و من از تـوام شـيــطان

به غربـت چشـم تو من گـم شدم ، نگاهي کن
که درمـانـده ام در اين وادي غــريـب حيـران

نمـاز شـام غــريـبـان شکـسـتـه بايـد خـوانــد
هزار رکعــت است هر سـجـود شکسـته دلان
شب 2 ارديبهشت 86
دربند

Friday, April 20, 2007

مي بيني عزيزترينم .....
که در فاصله دو پنجشنبه چه فراز و نشيبهاي روحي و احساسي شديد
و عجيب و غريبي را گذرانديم و باز برگشتيم به زيباترين ، شيرين ترين ،
امن ترين ، و خوش ترين جاي دنيا ،
به آغوش هم.
مي بيني که 170 روز چقدر تلخي و سختي و درد و رنج کشيديم
از دوري و دلتنگي و ...
باز برگشتيم به ...
مي بيني که ...
چند بار بايد بيازماييم بديهيات را .. تا باورش کنيم؟
آيا اين ديگر به ليست بديهيات آفرينش اضافه نشده که من و تو بي هم نميتوانيم ..
يعني اصلا جهان بي من و تو ي " ما" شده نميتواند ..؟؟؟؟
هنوز نمي بيني که فاصله بين من و تو را اشک فرشته ها پر ميکند؟
هنوز باور نداري که خدا نميتواند دوري من و تو را تحمل کند؟

Saturday, April 14, 2007

گلهاي سرخ ... گليم سبز ... و شور و شوقي وصف ناپذير ..
اينها هداياي بهشتي اي هستند که تو پنجشنبه با سورپرايز شيرين و حضور رويائيت
به من پژمرده و اين خانه افسرده بخشيدي..
هيچکدام تا پريروز در اين خانه وجود نداشتند..
خانه اي که گلدانهاي خالي اش خاک گرفته و زنگار غم بر دل بسته بودند..
و من .. من که شور زندگي ام چون درختي بود که 170 ضربه بيرحمانه از تبر جدايي خورده بود ..
و 170 زخم بر آوندهايي که جان به شاخ و برگهايش ميرساندند رسيده بود ...
برگهايش زرد و شاخه هايش خشک شده بودند
و تنه اش زير ضربات تبر دوري به مويي بند بود تا سقوط کامل ..
و عجبا که چون هميشه ، در لحظه اي دور از انتظار ، سخاوت وجودت را بر ما روا داشتي ..
و با دستهاي معجزه گر و شفا بخشت ، زنگار ها را از دل من و خانه و گلدانها زدودي ..
به درخت خشکيده و زخمي دلم ، شور زندگي و جاني تازه دادي..
و آن را سروي ساختي سبز و سرفراز ، بالنده و شکوفنده .. و عاشقتر از پيش .. عاشقتر از هميشه.
عمر گل سرخ شش روز است و مقاومت گليم شصت سال...
اما عشقي که در دلم نهاده اي و شوقي که به جانم برگرداتدي ابديت را هم پشت سر خواهند گذاشت ..
چگونه ميتوان سپاس نهاد تو را براي اين همه ..
گل را شايد و گليم را ممکن است ..
اما ذوق بي پاياني که يک طول عمر را غرق شادي ميکند چه شکري و چه جبراني؟
بوسه اي به داغي خورشيد و بزرگي کهکشان و عمر خود خدا
بر کف پايت شازده خانوم
پايي که با قدم گذاشتن بر دل من و در سراي من يک کهکشان شادي
و گرمي يک عمر شيرين را به ارمغان آورد ..
بوسه اي به رنگ ارغوان .. بر پايت اي مهربانترين.
و شکري جاودانه خدايي را که تو را آفريد ..
و به صورتت دنيايي زيبايي ،
و به وجودت اوج والايي ،
و به دلت عطوفت همه دنيا را ارزاني داشت ..
اما باز هم تو را مي پرستم
که بهترين صورت تجلي خدا هستي.
وصل تو چون چشيـده ام ، شهـد کجا و لـذتـي
هجـر تو را چو ديـده ام ، مـرگ چه و مشقـتي

يک نگه از دو چشم تو صد به دل آورد شعف
حـالِ دلــم چه ها شـود گـر نگـريـش ساعـتـي

واژه اي از لبـان تو نـغـمـه به گـوش من بود
وه چه کـنـد به جـان من ، از لـب تو عبـارتـي

سـرو کجـا نهـان شـود ز غـصـة قـصـور خـود
به سـرو خـجـلـت آورد چنـان تو سـرو قامـتي

ديدن تـو به يک نظـر ، حالِ خـراب خـوش کند
سـاعـتي ار که بينـمـت خوش بّـوُدُم سعــادتـي

قلب تو با من و دريـغ ، مصلحتـت جـدا ز من
کـاش پــذيــردت خِــــرد از دل تــو شـفـاعـتـي

گـوش تـو و نـالـة من ، وه ز روايــت غـريـب
چشم من و منظـر تو ، وه که عجـب حکايـتـي

دسـت به دامـن خــدا از غــم دوري اَت شـدم
ما و دعـاي وصــلِ تـو ، تا کـه کـنـد اجـابـتـي

نيـک نگـر که جـان مـن هسـت تمـام نـزد تو
دور مـکـن که دادمــت هــديـه اي و امـانـتـي

نه، به خطا سرودم اين، نيست امانتي تو را
هسـت تمـام آنِ تـو جـان مـن و جـمــاعـتـي
روز 15 فروردين 86

Wednesday, April 11, 2007

ميخواستـم عاشـقي بشم که مجـنون
اسـمــشــو زيـــر اســم مـن بــيــاره
يه عـاشـقـي که وقــتي لـيـلي ديـدش
آســوده چـشـمـاشــو رو هــم بــذاره

يه عاشـقي که وقـتي قـصـه هـاشــو
مـيـگــه تـوي شـعـراي پـر گـــدازش
عـالـمــو جـــادو بـکـنــه بـا وصـــف
حکايـت هـاي پــر ز سـوز و سـازش

ميـخواستم عاشقي بشم که عشقـش
بــالاتـــر از مــاه و ســتـــاره بـاشــه
حـاکــم مــطــلــق واســه آســمــونــا
با هـرچـي کهکـشـون که داره باشـه

کـتـاب تـاريــخ بـنـويـسـه : عـاشــق
يعــنـي هـمــون . اســم مـنــو بـيـاره
همونکه شازده خانومش تو چشماش
قـشـنــگـــي هــمــه بـهـشــتـــو داره

به يمـن چشمات و به لطـف عشقــت
مــن بــه تـــمــــوم آرزوم رســيـــدم
مـنـو رسـونـدي تـو به اوج بـهـشــت
شـدم هـمـوني که تو خواب مي ديـدم

مي دونـي عـاشـقي چـيـه واسـة مـن
اين که فـقـط خـوشـحــالـيـتـو بـبـيـنـم
نه اين که تا خـودم بشـه دلـم خــوش
گـلـهـاي شــادي از رخـــت بـچـيــنــم

اگـر کـه خـوشـبـخــتـي تو تــو ايـنـه
که مـن نـبـاشـــم ســر راه عـشـقــت
به جــون عـاشـقــا قـســم که رفـتــم
تا کـه نـشـــوره دل گـنــاه عـشـقـــت

اگـه رقـيــب مــواظـــب تــو بـاشـــه
دعــا به جــونـش مي کـنــم بـمـونـه
اگـه قشـنـگـه زير گوشــت حـرفـاش
الـهـي کـه يـه عـمـر بـرات بـخــونـه

همين که تنـها نيسـتي و يکي هست
که شب بذاري سر بـروي شـونه ش
عـصـرا بـمـونـي مـنـتـظـــر تا اومــد
بگـه چـقـد قشـنگـه از تو خـونـه ش

هـمـيـن کـه قــدر تـو بــدونــه از دل
بشـنـاسـتـت اونـجـورايـي که هسـتي
بـدونــه چـه نـگــيــن بــي نـظــيــري
هـسـتـي رو حـلـقـة دلــش نشـسـتـي

همين بـرام از هـمـه عـاشـقـي بــس
هـيچـي ديگـه نمـي خـوام از زمونـه
اگـه ايـنـا بـاشـه واسـه ت با رقـيــب
دعــا به جــونــش مي کـنــم بـمـونـه

خيـال نـکـن که ميـگـذرم من آســون
حـقــمــو از زنــدگـي خـوب گــرفـتــم
امـا تـــو رو حــــق خــودم نـــديــــدم
از ســر راهــت واســه ايـنــه رفـتــم
* * * * * * * * * * * * *
ميـخواستم عاشقي بشم که عشقــش
بـمـونــه جــاودانــه بـي مـرز و حـــد
حــالا مـنــم عــاشــق بـي حــــــد تــو
عـشــق مـنـي ، بـــدون ، بــراي ابــد
* * * * * * * * * * * * *
تـو عـشــق مـن بــمــون بــراي ابـــد
شب 19 فروردين 86

Monday, April 02, 2007

موج عشقـت تو هـوا ، توي هـواي شهرمـا
از لاي شـلــوغــــي هــا ، از لابـــلاي آدمــــا
از توي خيابونا ، از کوچه و پس کـوچه ها
از مـيــون درهـــا و از شـيـشــة دريـچــه ها

مـي پـيـچــه ، مـيـگـذره ، رد ميـشـه ، مـيـاد
مـسـت و پـر غـــرور و طــوفـــنــده چـو بـاد
مـي خــوره بـه جــــون مــن کـه عــاشــقــــم
آخ دلــم چـنــد تـا چـقــدر تـو رو مـي خـــواد

گاهي مثل يک نسيـم ميـاد نـوازشـگـر و نـاز
گاهي طوفان ميشه و خونه مو ويرون ميکنه
گاهي جون مـيـده به من مثل خـداي مهـربون
گاهي مثل اين روزا هستي مو داغـون ميکنه

پشت هم مـوجـاي عشقـت به وجـودم ميـزنـن
مثل دريايـي به ساحـل ، با شکـوه و بي امان
برق عشقـت ميـزنه ، بارون عشقـت ميگـيره
باغ دل پـر مـيـشـه از گــلاي شـعــر ارغــوان
روز 10 فروردين 86